
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٩ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد
چيستان
معما به اسم اسفندعجايب صنعتى ديدم در اين بر
يكى بوته بد او بالاش صدپر
هر آنكس نام او را زود گويد
غلام او شود پور سكندر
معما به اسم نمك
چيست آن دانه هاى بى بر و پوست
كه از او مى خورند دشمن و دوست
خواهى آنراشناسى اى دانا
او در آبست و آب دشمن اوست
معما به اسم شمع
آن چيست كه در هوا رود شعله او
هم سوختن و گريه بود پيشه او
از دور چو استخوان نمايد تن او
خواهى كه شود زنده بزن گردن او
معما به اسم چراغ لامپا
يك عجائب حوض ديدم آب روشن در ميان
مار سيمين خفته در آن مرغ زرين در دهان
آب قوت مار گردد مار باشد قوت مرغ
مار چون بى قوت باشد مرغ مى ماند بجان
معما به اسم ذرت
كم بها چيزكى بديدم من
پيرهن سبز كرده بود به تن
از سرش تا بپاى دانه نشان
دانه هاى زرين نورافشان
باشد افزون بفصل تابستان
ميكنندش كباب خرد و كلان
نام آن از سه حرف افزون نيست
زود پيدا كن و بگو او گه گاه
معما به اسم منقل
آن چيست كه باشد او بيجان
چهار پا دارد و دو گوش عيان
گه خوراكش بود ذغال سياه
كنج خانه بخوابد او گه گاه
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۳٥ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦
بازیهای نوروزی
در زماني نه چندان دور- شايد چند سال پيش – وقتيكه مثل زمان ما ، پول رواج چنداني نداشت ؛ عيدي بزرگترها بيشتر تخممرغ خام يا رنگكرده ، گردو ، بادام و ساير تنقلات بود . با توجه به اينكه مردم سرگرمي چنداني – تلويزيون ، ماهواره ، سينما ، پاركها و مراكز تفريحي خاص – نداشتند ؛ يکی از پرطرفدارترين تفريحات و سرگرمیهاي روزهای نوروز , بازی بومی " تخممرغ بازي " بود که در شرايط سنی مختلف - با جاذبهای خاص - برگزار میشد. در اين روزها – اول تا چهارم الي پنجم فروردين - که معمولاً ایام فراغت به حساب میآید ، اكثر مردها و پسربچهها در ميدانگاه يا چهاركوچهي سر محل جمع ميشدند و با تخممرغهای پخته یا خام به بازی بومی جنگ تخم مرغ میپرداختند. به همین دلیل- آن روزها- در اواخراسفند ماه و اوایل فروردین عرصهي تخم مرغ پخته و رنگ شده و نیز تخم مرغ خام در بازارهای محلی سراسر ايران رواج خوبي داشت .
اين بازي خاص يك شهر يا بومي يك محل خاص نبود و در همهي ايران با نامهاي مختلف رواج داشت .
بازي به دو گونه اجرا ميشد :: تکی ( تک به تک) و رجی ( چندتایی ) و مثل همهي بازيها ، افراد قهرمان و ماهري داشت كه براي عصبي كردن طرف " چِكُری " ميخواندند و وقتي وارد ميدانگاه ميشدند ، اكثرا خودشان را از داو – بازي – كنار ميكشيدند – مگر كساني كه صاحب ادعا بودند - و او كه از برد دائمي خود مطمئن بود همراه خودش يك سبد براي بردن تخممرغها ميآورد .
در این بازی, نوک تیز تخممرغ " سَر " و انتهای پهن آن " تَه " نامیده میشد.
بازي به صورت " سر به سر "يا " ته به ته " و گاه با توافق طرفین " سر به ته " و " ته به سر " انجام میگرفت. در شروع بازی یکی از طرفین تخم مرغ خود را در حلقهي تنگ بین شست و انگشت به گونهای که مقدار كمي از نوک تیز آن به طرف بالا باشد ؛ قرار داده و طرف مقابل سر تیز تخممرغ خود را – بعد از چند بار ميزان كردن و آورد و بُرد – خيلي آرام ، اما محكم بر آن ميزد . طوريكه تخممرغ تَرك كوچكي بردارد و ضايع نشود و تخممرغ خودش هم نشكند و تَرك برندارد .
هر تخممرغ که میشکست ؛ صاحبش بازنده محسوب شده و باید تخممرغ شكسته را در اختیار حریف قرار ميداد . در ساعات اوليهي روز كه اكثرا گرسنه بودند ؛ همانجا تخممرغ را شكسته و خام ميخوردند . اما كم كم سير شده و تخممرغها را - اگر زياد بودند- در سبد خود ميگذاشتند و يا در كلاه خود جا ميداند و يا به دست كسي از دوستان – كه تخممرغ نداشت – ميسپردند و بعد از اتمام بازي به خانهاي ميرفتند و نيمرو يا خاگينهي جانانهاي ميپختند و نوش جان ميكردند .
تخممرغ بازهای حرفهای ، بعضاً ترفندهایی برای برنده شدن به کار میبردند. از جمله یک تخممرغ را با سوزن سوراخ و مایع داخل آن را خالی نموده – طوري كه معلوم نشود - و با پرکردن مواد شیمیایی چسبنده و یا سقز ، استحکام بدنه تخم مرغ را افزایش می دادند. برخی نیز از تخم مرغهای دو زرده که از ضخامت و استحکام بیشتری برخوردار است و در تخممرغ بازي کاربرد بیشتری دارد, استفاده می کردند تا شانس برنده شدن خود را افزایش دهند.
وقتي طرفين بازي قَدّ ر بوده و احتمال كلكزدن در آن بسيار ، دو طرف یا نایبانی که همراهداشتند ، تخم مرغهاي یکدیگر را محک میزدند که اصطلاحاً به اين عمل " چشیدن" می گفتند .
براي اينكار تخممرغ حريف را گرفته و نوك و ته آن را آهسته به دو دندان پيشين خود ميكوبيدند و –بنا به تجربهاي كه داشتند - از صداي زیر و بم آن ميفهميدند كه دستكاري نشده و سالم است و نيز متوجهی استحکام سَر و ته آن شده و بنا به تشخیص صورت های مختلف بازی سر به سر, سر به ته و... را انتخاب مینمودند .
گفتنی است تخم مرغ در باورهای بومی اكثر مناطق ، نشان برکت ، فراوانی ، تداوم نسل و زندگی است و بر همین اساس معتقدند که تخممرغهاي شکسته شده بايد توسط نوعروس یا زن باردار مصرف شود .
**
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦
هفتسين
نوروز، آييني زرتشتي نيست و در اوستا نامي از آن برده نشده؛ ولي زرتشتيان به عنوان پارسياني اصيل همواره آن را گرامي داشتهاند.
آنها از ديرباز هفتسين را در اتاقي به نام فروردين با ديوارهايي سفيد گذاشته و دور آن را با گل, شيريني و آتش ميآراستند. هر خانواده با دست خود هيزمي را به نيت يك در گذشته خود, به آتش هديه ميكرد. هفتسين زرتشتيان به فروهرها هديه ميشود.
عدد هفت در همه فرهنگها و اديان، عدد مقدسي تلقي ميشود. در تمدن ايراني نيز اين عدد در نمودهاي مختلفي ظاهر ميشود.
يكي از اين نمادها, سفره هفت سين است. مانند تمام آيينهاي ايراني، هر آنچه از سينهاي اين سفره نمادي معنوي از يك جريان زندگي است و پيام خاصي را به صورت نمادين مطرح ميكند.
هفت سين اصيل
هر آنچه با سين آغاز ميشود، جزو هفتسين نيست؛ طبق باورهاي باستاني پارسيان، اين سينها بايد حايز شرايط ذيل باشند.
1- پارسي باشد, بدين معني كه از واژههاي اصيل پارسي كه در فرهنگ نامه زبان پهلوي بوده سر چشمه گرفته شده باشد. براي مثال سكه نميتواند جزو هفت سين باشد. چون واژهاي عربي است.
2- گياهي باشد, يعني از گياه باشد و با اين اوصاف سماق نميتواند جزو هفت سين باشد؛ زيرا تركي ايغوري است.
و حال هفت سين اصيل؛
سبزه، سيب سرخ، سركه (سركه واژهاي عربي نيست و برگرفته از واژه پهلوي سركك است و از پارسي به زبان تازي راه يافته)، سمنو، سنجد، سير و سپند.
معناي نمادين سينها؛
سبزه - نشان سبزي, خرمي, شادي, شادماني, خوش خلقي, تعادل و هماهنگي در زندگي بوده است. رنگ سبز از بعد روانشناسي رنگها, رنگي است كه از برانگيخته شدن فاصله ميگيرد و مانند نوروز پيام آور صلح و دوستي است.
سيب سرخ - نمادي از باروري و زايش.
سركه - نماد پاكيزگي و گندزدايي از زندگي, درون و افكار آدمي در سال نو.
سمنو - نماد فراواني و بركت چه از بعد مادي و چه از بعد معنوي.
سنجد - در فرهنگ ايراني نماد خردگرايي و سنجيده عمل كردن است. فرهنگ و تمدن ايراني از ديرباز برپايه خردورزي به وجود آمد و سنجد؛ به ما ميگويد در سال نو بايد از بيخردي و ناداني دوري جست و در پي روشني و آگاهي بود.
سير - نماد گندزدايي و دور انداختن پلشتيهاي ظاهري و دروني انساني است.
سپند - نماد مثبت انديشي به جهان و نگرشي خيرخواهانه براي ديگران است. دوري از بدبيني و دشمني پنداشتن ديگران.
البته سفره هفت سين تنها به سينهاي بيان شده خلاصه نميشود و عناصر نمادين ديگري نيز دارد.
كتاب آسماني؛ مسلمانان قرآن, مسيحيان كتاب مقدس و انجيل يهوديان, عهد عتيق و زرتشتيان اوستا را در سفرههاي خود ميگذارند و در هنگام تحويل سال يادي و نيايش كتب آسماني خود را خوانده و از درگاه خداوند براي سال آينده بركت, فيض و سرخوشي را طلب ميكنند.
آينه؛ يكي ديگر از اشياي موجود در سفره هفت سين آينه است كه نشان يكرنگي و پاكي است و راستي است آينه به ما ميگويد بايد همان گونه كه آينه حقيقت را همان گونه كه هست، بيان كنيم, راستگو باشيم و خود را همان گونه كه هستيم، نشان دهيم و از تظاهر، تزوير و دو رنگي بپرهيزيم.
ماهي سرخ؛ نماد باروري, بركت, سرزندگي است.
شمع؛ نماد نور و روشنايي خداوندي و پرهيز از وارد شدن به دنياي تاريك اهريمني است¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦
سدهسوزی در كرمان
ا دوره ساساني: فردوسي آنرا به هوشنگ نسبت مي دهد و ابوريحان بيروني و نوروزنامه آنرا از فريدون مي دانند و همچنين رسمي شدن جشن سده به زمان اردشير بابكان منسوب گرديده است، اما در هيچكدام به شيوه برگزاري آن اشاره اي نشده است.
بعد از ساسانيان: مورخان و نويسندگاني چون بيروني، بيهقي، گرديزي، مسكويه و … از شيوه برگزاري جشن سده در دوران غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، آل زيار و … تا دوره مغول بسيار نوشته اند. از آيين هاي عامه مردم سندي نداريم اما در حضور شاهان، رسم شعرخواني بود و نيز پرندگان و جانوراني به آتش انداخته مي شدند و گياه خوشبو تبخير مي كردند تا مضرات آن را برطرف كنند.
در عصر حاضر: در مازندران، كردستان، لرستان،و سيستان و بلوچستان؛ روستاييان و كشاورزان و چوپانان و چادرنشينان نزديك غروب يكي از روزهاي زمستان (آغاز نيمه يا پايان زمستان) روي پشت بام، دامنه كوه، نزديك زيارتگاه، كنار چراگاه و يا كشتزار آتشي افروخته و بنا بر سنتي كهن پيرامون آن گرد مي آيند بدون آنكه نام جشن سده بر آن نهند.
ولي در كرمان جشن سده يا سده سوزي در بين تمامي اقشار مردم كرمان، مسلمان، زرتشتي، كليمي … رواج دارد كه همه ساله در دهم بهمن ماه برگزار مي شود. در بين چادرنشينان بافت و سيرجان سده سوزي چوپاني برگزار مي شود كه شب دهم بهمن آتش بزرگي بنام آتش جشن سده، با چهل شاخه از درختان هرس شده كه نشان چهل روز “چله بزرگ” است در ميدان ده برمي افروزند و مي خوانند: سده سده دهقاني/ چهل كنده سوزاني/ هنوز گويي زمستاني.
چنانكه از كتاب ها و اسناد تاريخي برمي آيد جشن سده جنبه ديني نداشته و تمام داستان هاي مربوط به آن غيرديني است و بيشتر جشني كهن و ملي به شمار مي آيد و وارث حقيقي جشن سده نه فقط زرتشتيان، بلكه همه ايرانيان اند، ميراثي كه به بسياري از كشورهاي همسايه نيز راه يافت.
جشن سده
واژه سده : بيشتر دانشمندان نام سده را گرفته شده از صد مي دانند. ابوريحان بيروني مي نويسد: “سده گويند يعني صد و آن يادگار اردشير بابكان است و در علت و سبب اين جشن گفته اند كه هرگاه روزها و شب ها را جداگانه بشمارند، ميان آن و پايان سال عدد صد بدست مي آيد و برخي گويند علت اين است كه در اين روز زادگان كيومرث، پدر نخستين، درست صدتن شدند و يكي از خود را بر همه پادشاه گردانيدند” و برخي برآنند كه در اين روز فرزندان مشي و مشيانه به صد رسيدند و نيز آمده : “شمار فرزندان آدم ابوالبشر در اين روز به صد رسيد .”
نظر ديگر اينكه سده معروف، صدمين روز زمستان از تقويم كهن است، زمستان در تقويم كهن 150 روزه و تابستان 210 روزه بوده است و برخي گفته اند كه اين تسميه به مناسبت صد روز پيش از به دست آمدن محصول و ارتفاع غلات است.
زنده ياد استاد مهرداد بهار معتقد است كه واژه سده از فارسي كهن به معني پيدايش و آشكار شدن آمده و آن را برگزاري مراسمي به مناسبت چهلمين روز تولد خورشيد (يلدا) دانسته و مي نويسد: … جشن سده سپري شدن چهل روز از زمستان و دقيقا در پايان چله بزرگ قرار دارد. البته به جشني ديگر كه در دهم دي ماه برگزار مي شده و كمابيش مانند جشن سده بوده هم بايد توجه كنيم كه در آن نيز آتش ها مي افروختند. اگر نخستين روز زمستان را پس از شب يلدا – تولد ديگري براي خورشيد بدانيم، مي توان آنرا هماهنگ با جشن گرفتن در دهمين و چهلمين روز تولد، آيين كهن و زنده ايراني دانست. (در همه استان هاي كشور و سرزمين هاي ايراني نشين، دهم و چهلم كودك را جشن مي گيرند) و اين واژه “sada”(اسم مونث) كه به معني پيدايي و آشكار شدن است ، در ايران باستان sadok و در فارسي ميانه sadag بوده و واژه عربي سذق و نوسذق (معرب نوسده) از آن آمده است.
پيشينه اسطوره اي پيدايش آيين و جشن سده: از اسطوره هاي جشن سده تنها يكي به پيدايش آتش اشاره دارد. فردوسي مي گويد: هوشنگ پادشاه پيشدادي، كه شيوه كشت و كار، كندن كاريز، كاشتن درخت … را به او نسبت مي دهند، روزي در دامنه كوه ماري ديد و سنگ برگرفت و به سوي مار انداخت و مار فرار كرد. اما از برخورد سنگها جرقه اي زد و آتش پديدار شد. هم در كتاب “التفهيم” و هم “آثارالباقيه” ابوريحان، از پديد آمدن آتش سخني نيست بلكه آنرا افروختن آتش بر بامها مي داند كه به دستور فريدون انجام گرفت و در نوروزنامه آمده است كه : “آفريدون … همان روز كه ضحاك بگرفت جشن سده برنهاد و مردمان كه از جور و ستم ضحاك رسته بودند، پسنديدند و از جهت فال نيك، آن روز را جشن كردندي و هر سال تا به امروز، آيين آن پادشاهان نيك عهد را در ايران و دور آن به جاي مي آورند.”
این مراسم هر سال در انتهای خیابانی به نام سده و باغی که روبروی زیارتگاه زرتشتیها است . برگزار میگردد . در این روز تعداد زیادی از بزرگان کرمان - توسط انجمن زرتشتيها - دعوت شده كه در داخل زيارتگاه شاهد مراسم هستند و سپس همراه موبدان زرتشتي به باغ وارد شده و شاهد مراسم خواهند بود . علاوه بر اينها ، عده زیادی از مردم علاقهمند به مراسم از پشت نردههاي بلند باغ نظارهگر نيايش موبدان و سوختن کوهی از آتش میشوند . شدت ازدحام آنقدر زياد است كه خيابان كاملا بند ميايد و پليس جهت حفظ نظم در محل مستقر ميشود
-----------------------------------
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٠ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد سهشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۳
مراسم روز بيست هفتم ماه رمضان
روز بيست و هفتم ماه رمضان ، بر خلاف همهي روزهاي سخت و بيرنگ ماه ، براي زنها ، روز ديگري است . در اين روز به دليل كشته شدن قاتل امام علي – ابن ملجم – مردم جشن ميگيرند و از آن رخوت تقريبا يك ماهه بيرون ميايند . – اين براي زنها نعمتي است كه ميتوانستند به حمام رفته و دستي به سر ورويشان بكشند . رنگ و وسمه و بند انداختن و كمي سرخاب و سفيدآب و از همه مهمتر بيرون زدن از خانه و ديدن آدمهاي ديگر و …
در اين روز از صبح زود همه مهياي رفتن به مسجد صاحبالزمان [1] مي شدند . اكثر زنها سعي مي كردند لوازم آرايش سردستي خود را كه عبارت از مقداري سرخاب بود و سفيدآب نقره را همراه مي بردند و در انجا با يافتن جاي خلوتي خودشان را خوشگل مي كردند . اين روز روز برآوردن دعا ها هم محسوب مي شد . يكي از اين راهها گدايي هفت فاطمه بود هر كسي حاجتي داشت با مراجعه به هفت زن به نام هاي فاطمه و گردن كج كردن و التماس كردن پيش آنها برای ادای نذرش چيزي از آنها مي خواست و آنها كه ميدانستند در اين روز با چه چيزي مواجه مي شوند از قبل مقداري تكه هاي كوچك پارچه – سرمغراضي – با خودشان داشتند و به هر كدام از اين مراجعه كنندگان تكهاي مي دادند . بعد حاجتخواه به دنبال هفت مرد به نام علي ميگشت و از آنها هم چيزي طلب ميكرد و آنها بنا به وسعشان از يك شاهي – سكهي كم آرزش ان زمان – تا يك قران كف دست اين گدايان حاجت خواه ميگذاشتند .و حالا نوبت هفت محمد بود ، و انها هم مثل ديگران چيزي ميپرداختند .
زنی كه حاجت داشت ، با پول به دست آمده و پولي كه خودش به آن ميافزود به بازار مي رفت . تكهي پارچهاي ميخريد و تا روز عيد فطر مي بايست پيراهني بدوزد و در آن روز ، بر تن خود يا فرزندش بنمايد تا حاجتش برآورده گردد ./
راه ديگر عريضه – نامه – نوشتن به حضرت صاحبالزمان بود . در بيرون صحن مسجد چاهي بود و سيدي در كنار آن نشسته بود – اين سيد معمولا آخوند بود – زن به او مراجعه مي كرد حاجتش را براي سيد ميگفت . سيد بر تكهي كوچك كاغذ آنچه را كه او مي خواست مي نوشت و از ظرف گلي كه كنارش داشت مقداري بر ميداشت . كاغذ را لوله كرده و در ميان آن جا ميداد و به دست زن مي داد و او با خلوص نيت . گل گلوله شده را به داخل چاه مياندخت و يا به همان سيد وكالت ميداد تا اين عمل را انجام دهد .
درحال حاضر چاه مسجد صاحبالزمان به دليل ساخت ساز از ديد پنهان شده است و مردم به مسجد بازار شاه كه كنار بازار است مي روند . البته در سالهاي اول انقلاب سر اين چاه را بسته بودند . اما فعلا با باز كردن درز كوچكي – به اندازه شكاف صندوق هاي پست - در بالاي آن زنها ميتوانند عريضهي خود را در چاه بيندازند
[1] مسجدي كنار كوههايي به همين نام ، در خارج از شهر كرمان . محل قبرستان شهر و به دليل ساختن جنگلي مصنوعی در کنارهی آن و سر سبز بودن ، گردشگاه عمومی و اصلی مردم نيز هست
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۳
بعضی رسم رسومات ماه رمضان
طريقهي بيدار كردن مردم براي سحري خوردن
1 - بعضي از مردم كه توانايي آن را داشتند ، از ساعاتي قبل از سحر ، طبل بزرگي بر پشت شتر گذاشته ، خودشان هم سوار مي شدند و با حركت ملايم شتر در كوچه ها ميگشتند و با زدن ضربه هاي محكم و يكنواخت بر طبل مردم را بيدار مي كردند . اين كار تا طلوع آفتاب ادامه داشت .
2 - خانم مويد محسني در كتاب فرهنگ عاميانه سيرجان نوشته اند كه : هنگام سحر عدهاي چراغ دستي (فانوس ) به دست گرفته ، در كوچه ها راه ميرفتند و در منازل را ميزدند و از پشت در باصداي بلند به صاحبخانه ميگفتند
رمضوون اومده مهمونش كنين گاو و گوساله به قربونش كنين
گاو گوساله نباشه خروس يه ساله به قربونش كنين
خروس يه ساله نباشه ماهي پَن (پنج ) ساله به قربونش كنين
3 – همسايهها نيز اين كار را با كوبيدن ضرباتي بر ديوارهاي مشترك ( تيغه هاي نازك ) كه اصطلاحا به آن پيكوفتن ميگفتند و يا با ريختن آب از روي پشت بام در منازل اقدام به بيدار نمودن خفتگان مي كردند .
4- بانگ خروس
خروس در شب سه مرتبه مي خواند : مرتبه اول ، نيمه شب . مرتبه دوم ، ساعتي بعد از نيمه شب و مرتبه سوم ، سحر . براي همين بعضي از خانواده ها ، خروس را در گنجينهها يا بخاري هاي ديواري حبس مي كردند تا با صدايش از خواب بيدار شوند
در اكثر شهرهاي ايران ، وجود خروس را در خانه خوشيمن مي دانستند . مخصوصا خروس سفيد چلتاج كه نشانه خير و بركت است و هركس صاحب خروس سفيد چل تاج بود ميگفتند پريان و جنيان بد به خانه اش نمي آيند . افسانه اي هم درباره خروس سفيد در بين مردم رايج است كه گويند : در عرش الهي خروس سفيد و بزرگي وجود دارد كه دمادم سحر و اذان صبح چشمانش را بر روي هم مي گذارد ، بالهايش را بر هم ميزند و با صداي بلند اذان ميگويد . صداي اذان آن خروس كه به گوش خروسهاي زميني ميرسد ، همهي خروسها به تقليد از خروس عرش شروع به خواندن مي كنند . مردم را از وقت سحر با خبر مي كنند .
مردم دماوند ميگويند : خروس شبهنگام پنج مرتبه ، نيم ساعت به نيم ساعت ميخواند و در اصطلاح به هر نوبت خواندن يك پنجمي گويند . پنجمي اول زنان خانه را از خواب بيدار ميكند تا مشغول پختن سحري شوند . پنجمي دوم ، سماور زغالي را آتش ميزنند . پنجمي سوم همهي اعضا خانواده بيدار مي شوند و سحري ميخورند . پنجمي چهارم ، چاي مي خورند و دهان ميشورند . پنجمي پنجم . از اين لحظه به بعد ديگر حق خوردن ندارند و در همين هنگام صداي اذان بلند ميشود
5 – بعضي از مردم معتقد بودند ، اگر در هنگام خواب با انگشت بر روي زمين ضربه بزنند و بگويند :
« اي زمين گناه من به گردنت سحر بيدارم كن » و يا اي زمين گناه مفتش و گمركچي به گردنت ، سحر بيدارم كن » زمين انها را بيدار خواهد كرد .
6- بعضي به نيت اينكه موقع سحر از خواب بيدار شوند ، شب قبل از خواب سوره ياسين و طه را مي خواندند و از خدا مي خواستند كه سحر بيدار شوند
7- زدن نقاره
تا سي، چهل سال قبل براي بيدار كردن مردم از صداي نقاره استفاده ميكردند . نقاره دو مرتبه به صدا در مي امد . يك مرتبه قبل سحر براي بيدار شدن و مرتبه دوم چند دقيقه قبل از اذان و هر مرتبه هم نيم ساعت نقاره ميزدند .
8 – بوق حمام
حمام هاي قديمي بوقهايي برنجي داشتند كه براي اعلام شروع و پايان كار حمام بوق را به صدا در ميآوردند . در ماه رمضان هم اغلب حمامها سحر و افطار ، با زدن بوق مردم را خبر مي كردند
9- توپ در كردن
از زماني كه توپ به ايران آمد يكي از وسايلي كه براي بيدار كردن مردم در سحر و اعلام وقت به كار ميرفت توپ در كردن بود . در اين توپ عوض گلوله ، از كهنه و پارچه استفاده مي كردند و آنقدر سمبه ميزدند تا فشرده شود . بعد فتيله را به باروت توپ وصل ميكردند و آتش ميزدند با انفجار باروت كهنههاي فشرده شده به بيرون پرتاب و باعث ايجاد صدا مي شد
10 - مناجات
بسيار از مردم با صداي مناجات هايي كه يكي دوساعت مانده به سحر از گلدسته هاي مسجد و پشتبام خانهها بلند مي شد از خواب بيدار ميشدند . مناجاتها اغلب سورهي والفجر بود و دعاهايي از مفاتيحالجنان ويا مناجات نامه عبدالله انصاري .
چند مناجات كه عموميت داشت :
شب خيزكه عاشقان به شب راز كنند گرد در بام دوست پرواز كنند … ياالله
هر جا كه دري بود به شب در بندند الا در دوست را كه شب باز كنند … يا الله
۞۞۞
اي انكه به ملك خويش پاينده تويي در ظلمت شب ، صبح نماينده تويي … يا الله
درهاي اميد به رخم بسته شده بگشا خدايا ، كه گشاينده تويي … يا الله
۞۞۞
اي ذات تو بر كل ممالك شده فرد سر در خط بندگيت داده زن مرد … ياالله
گر جملهي كائنات كافر گردند بر دامن كبريات ننشيند گرد … ياالله
۞۞۞
يارب زكرم بر من دل ريش نگر تو محتشمي بر من درويش نگر … ياالله
شايسته درگهت ندارم چيزي بر من منگر بر كرم خويش نگر … ياالله
۞۞۞
در هر سحري با تو همي گويم راز در حضرت تو همي كنم راز و نياز … ياالله
بي منت بندگانت اي بنده نواز كار من بيچارهي در مانده بساز … ياالله
ادامه دارد
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳
گوشههايي از آداب حمام رفتن
امروزه روز خانهاي كه حمام نداشته باشد ، خانه نيست . اما تا همين چند سال پيش – كمتر از نيم قرن – فقط تك وتوكي از بزرگان در خانهي خود حمام داشتند كه به آن حمام سرخانه مي گفتند و بقيهي مردم از حمامهاي عمومي كه در هر محله يكي بود و اهالي محل اقلاً هفته اي يک بار به منظور نظافت به حمام مي رفتند. و اين حمامها براي خودشان برنامه خاصي داشتند . مثلا ، مردان قبل از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح حمام مي گرفتند و از آن ساعت تا ظهر و حتي چند ساعت بعد از ظهر حمام در اختيار زنان بود. امروز هم حمام عمومي در غالب نقاط ايران وجود دارد، منتها فرقش با حمامهاي قديم اين است که در حمامهاي قديم از خزينه استفاده مي شد؛ ولي در حمامهاي عمومي جديد دوشهاي متعدد جاي خزينه را که به هيچ وجه منطبق با اصول بهداشتي نبود گرفته است. در حمامهاي عمومي خزينه دار که امروزه در ايران کمتر وجود دارد سنن و آدابي را از قديم رعايت مي کردند که بعضاً جنبه ضربالمثل پيدا کرده است.
يکي از آن آداب اين بود که هر کس وارد حمام مي شد، براي اظهار ادب و تواضع نسبت به افراد بزرگتر که در صحن حمام نشسته، مشغول کيسه کشي و صابون زدن بودند، يک سطل يا طاس بزرگ آب گرم از خزينه حمام بر ميداشت و بر سر آن بزرگتر مي ريخت. البته اين عمل به تعداد افراد بزرگ و قابل احترام که در صحن حمام نشسته بودند تکرار مي شد. و تازه وارد وظيفه خود مي دانست که بر سر يکايک آنان با رعايت تقدم و تأخر آب گرم بريزد. بسا اتفاق مي افتاد که يک يا چند نفر از آن اشخاص مورد احترام در حال کيسه کشيدن و يا صابون زدن بودند و احتياجي نبود که آب گرم به سر و بدن آنها ريخته شود، مع ذالک اين عوامل مانع از اداي احترام نمي شد و کوچکترها به محض ورود به صحن حمام خود را موظف مي دانستند که يک طاس آب گرم بر سر و بدن آنها بريزند و بدن وسيله عرض خلوص و ادب کنند.
از آداب ديگر در حمام عمومي خزينه دار قديم اين بود که اگر تازه وارد کسي از آشنايان و بستگان نزديک و بزرگتر از خود را در صحن حمام مي ديد، فوراً به خدمتش مي رفت و به منظور اظهار ادب و احترام او را مشت و مال مي داد يا اينکه ليف صابون را به زور و اصرار از دستش مي گرفت و پشتش را صابون مي زد.
سنت ديگر اين بود که هر کس وارد خزينه حمام مي شد به افرادي که شست و شو مي کردند سلام مي کرد و ضمناً در همان پله اول خزينه دو دست را زير آب کرده، کمي از آب خزينه بر مي داشت و به يکايک افراد حاضر از آن آب حمام تعارف مي کرد. براي تازه وارد مهم و مطرح نبود که افراد داخل خزينه از آشنايان هستند يا بيگانه، به همه از آب مفت و مجاني تعارف مي کرد و مخصوصاً نسبت به افراد بيگانه بيشتر اظهار علاقه و محبت مي کرد زيرا آشنا در هر حال آشناست، و دوست و آشنا احتياج به تعارف ندارند. در هر صورت اين رسم از قديمترين ايام يعني از زماني که حمام خزينه به جاي آب چشمه و رودخانه در امر نظافت و پاکيزگي مورد استفاده قرار گرفت، معمول گرديد.
بي فايده نيست که اطلاعات زير درباره حمامهاي قديم و آداب حمام رفتن، از نوشته شادروان علي جواهر کلام نقل شود:
«در عهد قاجاريه حمام رفتن در فصل زمستان کار دشواري بود و غالب مردم اواخر پاييز حمام مي رفتند و تا شب عيد رنگ حمام را نمي ديدند. اين وضع منحصر به ايران نبود، فرنگيها هم تا پيش از جنگهاي صليبي اصلاً اطلاعي از حمام نداشتند و همين که ايام جنگهاي صليبي به شرق آمدند با حمام آشنا شدند. مع ذالک باز هم تا مدتي بعد از آن حمام نرفتن در فرنگستان مد بود و مشهور است که يکي از ملکه هاي فرانسه هميشه افتخار مي کرد که پنجسال است به حمام نرفته است.
حمامهاي قديم معمولاً چند متر از سطح کوچه و بازار پايينتر بود؛ چون اگر غير از اين مي بود آب به خزانه سوار نميشد. سر در حمام شکل ديو و رستم و يا شيطان و مالک دوزخ را نقاشي مي کردند و هنوز هم بنده فلسفه آن را نفهميده ام که نقش شيطان و ديو و رستم، با سر در حمام، چه مناسبت دارد. در هر صورت چندين پله پايين مي رفتيم تا به سر بنه يا رختکن مي رسيديم. "بينه" يک حياط سرپوشيده اي بود که وسط آن حوض بزرگي قرار داشت. اطراف بينه سکوهاي بلندي ديده مي شد که در آنجا رخت مي کندند. استاد حمامي در کنار يکي از آن سکوها يا بالاي يکي از سکوها مي نشست و جعبه دخل را هم بغل دستش مي گذاشت. از سقف بينه چراغ بزرگ گرد سوز و گاهي هم چهلچراغ تا بالاي حوض آويخته بود. دور تا دور سکوهاي رختکن تير مي گذاشتند و به آن تيرها گويهاي شيشه اي رنگارنگ مي آويختند. يک تغار (کاسه بزرگ سفالين) محتوي آلو و آب آلو روي چهارپايه نزديک حوض بود و چندين کاسه کوچک با قاشقهاي چوبي پهلوي تغار مي گذاشتند. در ايام زمستان به جاي آب آلو، لبو و آب لبو را با کمي سرکه توي تغار مي ريختند. علاوه بر استاد حمامي يک نفر به نام "جامه دار" يک نفر به اسم "مشت و مالچي" و يک نفر هم به عنوان "پادو" در سر بينه حضور داشتند و تا مشتري وارد مي شد، پادو کفش مشتري را زير سکو مي گذاشت و يک لنگ خشک روي سکو پهن مي کرد. مشتري که لخت مي شد، پادو يک لنگ ديگر به او مي داد. مشتري آن لنگ دوم را به کمر مي بست. لباسهايش را توي آن لنگ اول مي پيچيد و از سکو پايين مي آمد. از دالان تاريکي مي گذشت، و در صحن حمام را مي گشود و توي حمام مي رفت. در اينجا چند شاه نشين و چند ايوان و چند طاق نما و يک حوض کوچک آب سرد بود و کارگران داخل حمام عبارت بودند از چند دلاک و يک پادو، آبگير و دو سه پادو....»
اين نکته جالب هم ناگفته نماند که ايرانيان تا عصر قاجاريه توي خزانه حمام نمي رفتند، زيرا به گفته مورخ معاصر شادوران رحيم زاده صفوي همه حمامهاي ايران، درهايش بسته بود و يک روزنه به نام آخور مي ساختند که به خزانه متصل بود و از آنجا آب برداشته خود را مي شستند. در آن زمان مردم توي خزانه نمي رفتند و درهاي خزانه ها فقط قرن گذشته باز شد و موجب کثافت گرمابه ها گشت.
اين مطلب را يكي از دوستان بدون ذكر منبع در اختيارم گذاشت و متاسفانه از مولف يا گردآورنده آن اطلاعي ندارم . اميدوارم جسارت نكرده باشم
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٧ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳
ختنهسيرون يا دَسحلال كنون

ختنهسيرون يا دَسحلال كنون
ختنه سيرون يكي از جشنهاي بزرگ براي هر خانواده پسردار محسوب ميشد .بعد از انكه پسر هفت يا هشت ساله ميشد و پاري اوقات بيشتر كه تا چهارده الي پانزده سالگي هم مي رسيد . خانواده قبل از هر كاري روز و ساعت خوش را انتخاب كرده و پس از تهيه ديدن مقدمات و دعوت مهمانها و فاميل در وقت و ساعت معين پسر بچه را كه مي خواستند ختنه كنند به حمام مي بردند و اين حمام دستكمي از حمام دامادي نداشت . حمام را تزئين ميكردند . نوازندگان – لوطيها - بالاي بام حمام و يا در رختكن حمام مينواختند . با شربت و شيريني از مهمانان پذيرايي ميشد .
در حمام موهاي پسر را مي تراشيدند و سرش را حنا ميبستند و پس از شستوشو توسط خود حمامي ، به او لباس نو مي پوشاندند . دم در حمام توسط اوستاي حمام برايش آيينه و قران ميگرفتند و بچه و يا پدر بچه پول همراه با شيريني در سيني اوستا ميگذاشتند و پدر بچه پول حمام تمام مهمانها را كه اصطلاحا به انها خيلون ميگفتند را ميپرداخت و با سلام و صلوات و بوي خوش پسر را از حمام بيرون ميبردند .
جلوي در منزل ، به عنوان صدقه گوسفندي جلوي پاي بچه ميكشتند و گوشتش را به فقرا مي دادند و به محض ورود مادر و اعظاي خانواده مثل ورود عروس به خانه كلولو – كِل - مي كشيدند و پول و نقل و شكلات بر سرش ميپاشيدند .
پس از نهار كه خيلي مفصل بود . پسر بچه را بر روي تختي بالا تر از همه و دور از دسترس مي خواباندند و دلاك ، كه بيشتر اوستاي حمام بود به سروقت بچه مي رفت . ابزار كار دلاك عبارت بود از ني ، تيغ خيلي تيز و مقداري پنبه . از لحظهاي كه دلاك به طرف بچه مي رفت همه ساكت مي شدند و اين سكوت انقدر ترسناك بود كه بچه هر قدر هم شجاع بود و خودش را مهيا كرده بود ، به گريه مي افتاد . دلاك كنار بچه مينشست . پدر بچه شلوار او را در مياورد . دو سه نفر دستهاي پسر را مي گرفتند . دو نفر از دو طرف پاهاي او را از هم باز مي كردند . دلاك حيلي خونسرد و در كمال بيخيالي اول مقداري پنبه را مي سوزاند و كنارش مي گذاشت . بعد يك تكهي ني به اندازه تقريبي پنج سانتيمتر مي بريد و وسط آن را شكاف ميداد و كنار پنبه ها ميگذاشت . تيغش را تيز ميكرد و در آخر وسط پاهاي باز شدهي پسر بچه مينشست . آلت او را به دست مي گرفت . جمعيت كه تا به حال ساكت بود يكدفعه شروع به كل كشيدن مي كنند و لوطيان به نواختن تا صداي گريهي بچه به مادرش نرسد .
دلاك پوست الت بچه را به اندازه يك الي دو سانت جلو ميكشيد و ني شكافته شده را مثل گيره بر سر آن مي زد تا پوست بر نگردد و يا بيشتر از حد مقرر نبرد و انگاه با يك ظربه پوست را ميبريد و قبل از بيرون زدن خون پنبههاي سوخته شده را به شكل عمامهاي دور تا دور آلت بچه مي گذاشت و سپس با تكه چوبي به اندازه بيست سانتي متر كه قبلا توسط مادر فراهم شده بود و دور ان را پنبه پيچيده و رويش را با پارچه هاي رنگ و وارنگ تزئين كرده بودند دو پاي بچه را از زانو به هم ميبست تا پاهايش به هم نيايد و زخم دهن باز نكند و منجر به خون ريزي شود و سپس تكهي بريده شده را لاي پنبه ميگذاشت و در كنار پوستهاي خشكيده قبلي مي گذاشت و انها را با افتخار به همه نشان مي داد . اين پوستها را در موقع مرگ دلاك لاي كفنش ميگذاشتند و معتقد بودند در روز قيامت به خاطر همين پوست ها – كه نشانگر مسلمان نمودن ادمها بود – خداوند از تقصير هاي او ميگذرد .
تا سه روز روي پاهاي بچه را نمي پوشاندند و بعد از ان پاهاي او را باز ميكردند و دور كمرش لنگ قرمزي مي بستند . رنگ قرمز را بدين جهت انتخاب مي كردند كه آن را دفع كننده جن و آل ميدانستند و اگر بچهاي پس از عمل ختنه دچار خونريزي ميشد و يا بيهوش ميشد و بيحال ميگشت ، ميگفتند " آل زده و يا جن زده شده "و برايش دعا مي گرفتند .
از لحطهاي كه بچه ختنه ميشد و در رختخواب ميخوابيد ، بالاي سرش قران و يك شي آهني تيز مثل قيچي يا كارد مي گذاشتند چون معتقد بودند آل از اين اشايا مي ترسد و براي اينكه آل به بچه نزند تا سه روز بالاي سر او شب زنده داري ميكردند و حرفهاي ناخوشآيند نمي زدند چون معتقد بودن " بچه را ترس وَر ميداره "و ناپريزي - ناپرهيزي - ميكند .
بعد از ختنه مدعوين و افارد فاميل پول يا چيزي به عنوان "شيريني دسحلال كنون " ميدادند كه اين هديه بستگي به نسبت خويشاوندي و وسع اشخاص داشت و از يك جعبه شيريني يا آبنبات – پِپرمه – گرفته تا پول و گوسفند وفرش و طلا ختم ميشد .
در بعضي جاها مثل بم رسم بر اين بود بچه را روي تخت ، صندلي و يا جاي بلندي مي نشاندند . مدعوين تك به تك جلو آمده و هديهي خود را تقديم ميكردند و يكي كه صداي بلندي داشت طرف را معرفي و هديه اش را با صداي بلند اعلام مي كرد و بقيه با صداي بلند مي گفتند " خونهش آبادون " وبه اين عمل فضل ميگفتند – در عروسي ها هم به همين نحو عمل مي كنند . هنوز هم در بم و جيرفت و بافت اين عمل كه به آن فضل جمع كردن ميگويند اجرا مي شود .
( البته اين فضل جمع كردن قواعد و مقررات خاصي دارد كه در آينده به عرضتان ميرسانم )
اگر در خانوادهاي دو بچه را با هم ختنه ميكردند ، براي جلوگيري از حادثه يا چشمزخم گوسفند يا خروسي را همزمان به عنوان سومين خون ميكشتند و صدقه ميكردند و معتقد بودند هر دويي با سه كامل ميشود .
مادر بچه پس از ختنه هر شب سه جنس – گندم ، جو و يا برنج – را بالاي سر بچه مي گذاشت و صبح قبل از طلوع دست بچه را روي آنها مي گذاشت و به عنوان صدقه پشت در خانه ميگذاشت . گذاشتن صدقه شه شب متوالي تكرار ميشد . اينگونه صدقات توسط عابرين مستحق جمعآوري ميشدند . از آرد صدقه شده خميري تهيه ميكردند و به سگ ميدادند و معتقد بودند صدقهاي كه به سگ ميدهند زودتر تاثير ميكند .
به جشن ختنه سيرون " چولبرون ، و دسحلال كنون " هم ميگويند
در بعضي جاها مثل سيرجان به بچهاي كه ختنه مي كردند " دوماد كُچكو " ميگويند
كُجكو = كوچك
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٢ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳
باور های مردم کرمان
1. اگر ظرف ها در يك خط رديف شود ميگويند " مهمان ميآيد " ./
2. اگر پايشان به خواب برود مي گويند " وخي ميخيم بريم عارسون گربه " ( پاشو مي خواهيم به عروسي گربه برويم ) و معتقدند پا خوب مي شود ./
3. اگر جغد بلند و تند صدا كند ميگويند " يه نفر ميميره "
4. اگر چهل روز جمعه – قبل از اذان صبح – در خانه را چارو كنند و آب بپاشند در چهلمين روز خواجهي خضر را خواهند ديد و او هر مراد و مطلبي داشته باشند ، براورده ميكند ./
5. اگر روز چهارشنبه سوري خانه را جارو كنند ، خانه موريكو مي شود ( مورچه مي زند )
6. اگر درخت سرو از ديوار خانه بالاتر برود و سر آن را نزنند ، كسي كه درخت را كاشته است ، مي ميرد./
7. اگر سيسلالنگ نزديك خانه بخواند ، مسافر از سفر بر مي گردد./
8. اگر پُفتال چايي( برگ چايي ) روي استكان بيايد ، مهمان ميآيد ./
9. اگر آدم بداخلاقي كام بچه را بردارد ، بچه بداخلاق ميشود ./
10. اگر شب پنجشنبه ( حدود غروب خورشيد ) حيوان جانداري را از خانه بيرون بدهند ، باعث رفتن خير و بركت از خانه ميشود ./
11. پيراهن چلفاطمه مراد مي دهد . ( پيراهني كه توسط چهل فاطمه تهيه شده باشد ) ./
12. حيوان را با افسار نميفروشند ، چه معتقدند كه در غير اينصورت ديگر نمي توانند صاحب همچين حيواني بشوند و يا يافتن آن مشكل و پر درد سر مي شود ./
13. قيچي را خالي به هم نميزنند و معتقدند دعوا ميشود ./
14. معتقدند ميوهجاتي كه با الف و نون " ان " شروع مي شوند ميوههاي بهشتي هستند و خوردنشان صواب دارد – انگور و انار و ... –
15. اگر دانه انار به زمين بيفتد ان را برداشته و مي خورند اما دانهي انگور كه به زمين افتاد لگدش ميكنند و بر مامون لعنت ميفرستند ./
16. خروسي كه هنگام غروب بخواند ، خبر بدي را پيشگويي ميكند ، بايد براي جلوگيري از واقعه ،آن را به سيد ببخشند ./
17. اگر شب چله هندوانه بخورند تا چلهي ديگر از گزند نيش عقرب در امانند ./
18. با خوردن اولين گل اناري كه ميبنند از نيش گزندگان درامانند ./
19. به هر مكان تازه كه ميرسند مي گويند " به حق جاهاي نديد ه "و معتقتدند اگر در همان موقع مرادي داشته باشند مرادشان داده ميشود .براي خوردني تازه هم همينطور ./
20. اگر دانههاي برنج روي زمين بماند و جمع نشود ، دعوا مي شود ./
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٤ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳
دروازه های کرمان

كرمان شهر شش دروازه
شهر كرمان سابقا داراي شش دروازه و حصاري دور تا دور داشت بيرون حصار به فاصله چهار تا شش متر خندق بود و به فاصله هايي در حدود سيصد متر و بعضي جا پانصد متر برج هائي داشت و در دو طرف هر دروازه يك برج آجري ساخته شده بود بقيه برج ها و حصار از گل رس بود عمق خندق ها در بعضي جاها هشت متر و بعضي جاها شش متر بود و حصار دور تا دور شهر تقريبا ده كيلومتر يك فرسخ و نيم محلي بود شش دروازه فوق هر كدام اسمي مناسب به خود داشت :
1- دروازه رق آباد يا ريگ آباد اين دروازه در جنوب شهر واقع و چون هم مرز اراضي رق آباد بود به اين مناسبت بنام رق آباد خوانده مي شد اين درواززه بر سر راه ماهان ، جوپار ، بم و گلباف ، رابر ، راين و جيرفت و بافت و توابع جنوبي كه در طرف جنوب شرقي كرمان واقع بودند قرار داشت و هر صبح و شام قافله هاي سنگين و مسافريني بي شمار خارج و داخل شهر ميشدند مخصوصا ايام تابستان كه ميوه جات از دهات اطراف به شهر حمل مي شد چنانچه شب مي آمدند كه دروازه بسته بود بيرون دروازه در جايي به نام قليونچي كه تقريبا قهوه خانه هاي امروزي بود ، مي ماندند تا آفتاب بزند و دروازه باز شود و چنانچه اذان صبح مي رسيدند به موقع بود مي توانستند با مختصر بازرسي داخل شوند ( باقيمانده يكي از آنها تا همين چند سال در كوچه اي به همين نام بين خيابان منتظري و 24 آذر وجود داشت كه درخت خشكيدهي ان هنوز هم باقي است )خلاصه ازدحام زيادي توأم با صداي حيوانات به گوش مي رسيد و دروازه بان وظيفه داشت بارهائي كه به شهر حمل ميشد بازرسي نمايد و چنانچه ميوه فاسد يا گوشت مانده مي ديد آن ها را در خندق مي ريخت و صاحب آن را بازداشت ميكرد و همچنين اشخاص مشكوك را به شهر راه نميدادند مگر آنكه معروف و ضامن بدهند سر درب اين دروازه ها ستون هاي دو طرف كه به شكل مناره ساخته شده بود تمام كاشيكاري و اشكالي از پهلوان ها از جمله رستم و سهراب و پهلوان اسد بمي كه پهلواني بنام بود نقش بسته بود و درب آن از چوب محكم ضخيم از چنار يا گردو به ارتفاع چهار متر و پهنا سه متر تا سه متر و نيم ساخته شده بود و گل ميخ هاي آهني به آن نصب و از داخل شب بندي آهني داشت كه با قفلي بسيار بزرگ باز و بسته ميشد دروازه بانها از گروه شش نفري تا هشت نفري و در موقع خطر از گروهي چهل نفري تشكيل مي گرديد و اين عده كشيك داشتند و دو نفر دائما مي بايست بيدار و مواظبت نمايند تا كسي درب را باز ننموده داخل و خارج نشوند و براي استراحت اين گروه در داخل دروازه در دو طرف اطاق هاي متعدد ساخته شده بود . در سال 1314 شمسي به دستور شهرداري كه سابق بلديه ناميده مي شد خراب و خندق هاي اطراف آن را پر نمودند اين دروازه درست مقابل مسجد قائم خيابان احمدي در پنجاه متري روبروي آن مسجد واقع بود كه امروز اثري از آن بجاي نمانده .
2- دروازه مسجد اين دروازه چون نزديك به مسجد جامع كرمان بوده به اين مناسبت به آن دروازه مسجد ميگفتند و درست واقع شده بود در اول بازار ميدان مظفري و يكي از دروازه هاي بود كه جمعيت يادي از آن داخل و خارج مي شد و بيشتر بار و ميوه كه از ماهان و سرآسياب فرسنگي و شهداد كه سابق به آن خبيص مي گفتند و همچنين انگور كه از سيرچ و گلباف كه سابق گوك ناميده ميشد وارد كرمان ميشد راه عبورشان از همين دروازه بوده و نيز زواري كه از راه لوت مي بايست به مشهد مقدس بروند از همين دروازه خارج ميشدند اين دروازه به دستور سلطان محمد مظفر باني مسجد جامع كرمان ساخته شده و در بهترين محل شهر واقع ميشد مانند دروازه رق آباد و سر درب و دو طرف آن كاشي كاري شده بود ولي بجاي اشكال رستم و پهلوان اسد آياتي از قرآن روي كاشي هاي آبي رنگ حك شده بود كه منظره بسيار جالبي داشته دروازه مسجد چون رو به خرابي گذارده بود و در صدد تعمير آن برنيامدند در سال 1296 شمسي چون خطر فرو ريختن داشت آن را خراب و مردم كاشي ها و آجر آن را بردند محل اين دروازه درست در اول بازار مظفري بوده كه در حال حاضر اثري از آن باقي نيست .
3- دروازه ناصريه يكي از بناهاي بزرگ و بسيار عالي كرمان بوده كه بر پنج دروازه ي ديگر كرمان برتري داشته و مجراي آب سعيدي كه در موقع خطر و هجوم دشمن ميبايست خندق ها را پر از آب نمايند در وسط همين دروازه قرار داشته سر در و ستون هاي اين دروازه از كاشي هاي سياه و آبي و بنفش كه اشعاري دل پذير بر آنها نقش داشته ساخته شده بود راه شهداد و كوهپايه و زرند و راور و ناي بند دهات اطراف اين قصبه ها از همين دروازه بوده بعضي از تاريخ هاي كرمان نوشته اند دروازه ناصريه به دستور امير شاهرخ امير تيمور گوركاني ساخته شده است ولي اين روايتي ضعيف است و بعضي عقيده بر آن دارند كه دروازه سلطاني به دستور امير شاهرخ ساخته شده و دروازه ناصريه و برج و خندق اطراف به دستور او تعمير و مرمت شده است خلاصه دروازه ناصريه يكي از دروازه هاي قديمي كرمان بوده و موقع هجوم لشكريان آغامحمد خان قاجار لطفعلي خان زند از همين دروازه خارج و به طرف بم فرار نموده محل دقيق اين دروازه در طرف راست خيابان ناصريه اول خيابان ده متري كه سابق كوچه ي عريضي بود و به نام كوچه مريضخانه معروف است واقع شده بود و امروز اثري از آن باقي نيست و در سال 1308 به دستور بلديه خراب و خيابان ناصريه كه به مناسبت اسم همين دروازه كه در آن قرار داشته احداث و بنام خيابان ناصريه نام گذاري گرديد .
4- دروازه گبري اين دروازه در طرف شمال كرمان واقع و چون متصل به محله گبرخانه بوده بنام دروازه گبري معروف بوده اين دروازه درست مقابل دروازه رق آباد واقع و فاصله بين اين دو درست شش كيلومتر ، يك فرسنگ سابق بوده و ارتفاق اين دروازه قريب سه متر بوده و گويند موقعي كه نادرشاه در سفر دوم به كرمان آمد از همين دروازه با اسب وارد شهر شد و چون دروازه را با قالي و شال زينت داده بودند نادر متوجه كوتاهي دروازه نشد و با اسب كه داخل شد پشت او به چهار چوب گرفت و خراش برداشت ،حكومت شهر خاندان قلي بيگ را مورد عتاب و خطاب قرار داد و آن بيچاره را بطرزي هولناك اعدام نمود كه شرح آن در تاريخ كرمان آمده است . اين دروازه چون بر سر راه خبيص (شهداد) و دهات زرند و راور كوير و دهات گوهپايه واقع شده بود همه روز بارهاي خشكبار و ميوه وهندوانه و خربزه زيادي وارد شهر و دروازه بان هاي آن درآمد خوبي داشتند اين دروازه نيز بسيار قديمي و در همان اوان كه محل گبرخانه را ساخته اند اي دروازه را هم احداث نموده اند . دروازه گبري در وسط خيابان ابوحامد در اول خيابان شمال وجنوبي واقع و در سال 1310 به دستور بلديه وقت خراب و امروز اثري از آن باقي نيست در دو طرف اين دروازه كاشي كاري زيبائي شده بود كه قديمي بودن آن را ميرساند كاشي هاي آن از رنگ سياه و آبي لعاب ديده بود.
5- دروازه سلطاني اين دروازه در حد شمالي ارگ دولتي واقع و محل آن درست در اول كوچه دبيرستان بهمنيار (درب شمالي سازمان آموزش و پرورش استان فعلي ) بوده ، عبور و مرور از اين دروازه كمتر از ساير دروازه ها صورت مي گرفته به لحاظ آن كه در حد جنوب غربي شهر كه ارگ دولتي نيز در همين محل واقع بوده جمعيت كمي زندگاني مينمودند متصل بوده و يكي دو محله از شهر راه عبورشان از اين دروازه بوده و آن دو محله يكي محله كليمي ها و ديگر محله دولت خانه كه شاهرخ زرندي در عصر كريم خان حاكم كرمان بوده ساخته است پاسداران اين دروازه از ساير دروازه ها بيشتر بوده چون متصل به ارگ دولتي بوده .اين دروازه به نام دولت نيز خوانده مي شد سر درب و مناره هاي دو طرف اين دروازه با كاشي هاي سياه و قهوه اي كوچك زينت يافته بود روايت ديگر ميگويند دولت خانه كه به دستور شاهرخ زرندي ساخته شده اين دروازه آن محله بوده است اين دروازه چون رو به خرابي و انهدام نهاده بود پيش از دروازه هاي ديگر كرمان خراب و امروز اثري بجز اسم از آن باقي نيست .
6- دروازه باغ نظر اين دروازه چون جلو باغ نظر كه بعدا به آن باغ ستاد ميگفتند واقع شده بود به اين مناسبت به آن دروازه نظر و بعضي اوقات هم به آن دروازه ارگ ميگفتند اين دروازه درست در محل چهار خيابان فلكه بهداري (بيمارستان باهنر ) قرار داشته از اين دروازه اياب و ذهاب افراد شخصي صورت نمي گرفته و بيشتر روزها بسته و هر موقع حكومت يا مامورين حكومتي مي خواستند وارد و يا خارج شوند دروازه باز و بسته ميشده و نيز حكومت هائي كه معزول مي شدند در بيرون همين دروازه ميدان كوچكي بود با مردم و با مامورين خداحافظي مينمودند .اين دروازه را مي توان يكي از دروازه هاي دولتي و مخصوص به مامورين دولت دانست و هر موقع جشن هاي دولتي رخ مي داد اين دروازه را با قالي و پارچه هاي اطلس و چراغ زينت مي دادند اين دروازه از آجر سفيد و نيمه آجرهاي ضربي ساخته شده بود و كاشي در آن به كار نرفته و گويا بر درب سنگ مرمر سفيدي نصب و اسم و باني و تاريخ اتمام دروازه بر آن سنگ منقوش بوده است اين دروازه تا سال 1296 شمسي پابرجا و در اواسط همين سال به دستور رئيس قشون كرمان سردار نصرت خراب و خندق هاي اطراف آن را پر و مسطح مينمايند و غير از اين دروازه در محل ميدان ارگ فعلي روبروي درب بازار دروازه كوچكي وجود داشت كه به آن هم دروازه ارگ مي گفتند و در طرف چپ اين دروازه اداره نظميه (شهرباني )قرار داشت و تمام ادارات حكومتي در محوطه دروازه ارگ و دروازه نظر قرار داشته كه كه در حال حاضر نيز بيشتر ادارات دولتي از جمله دادگستري و ثبت اسناد و دارائي و شهرباني و بانك ملي و اداره پست و تلگراف و ستاد ارتش در همان اراضي به صورت آبرومندي ساخته شده و استانداري نيز در اول در همين محل قرار داشته . دروازه ارگ در سال 1300 شمسي خراب و خندق هاي اطراف آن را پر و مسطح مي نمايند .
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳
اصطلاحات كرموني
آفوك âfuk = هيچ
به كسي كه هيچ مال و منالي ندارد مي گويند ׃ آفوكم نداره
آدرشكو âderešku
1- احساس لرز در موقع سرما يا تب 2-احساس لرزش بدن در موقع تنفر و انرجار ( چندش)
آدرشكومون شد = سردم شد . لرزيدم
آدريمون âderymon
لُخت ، عريان . بي پول بيسرمايه ، گدا و حقير ، سرگردان . بي كس و كار
آدور âdur
خار ، بوته هاي كوتاه و نوك تيزي كه در فصل بهار گلهاي ريز و قشنگي دارند و در اطراف كرمان زياد مي روييده و هيچ چيز مانع رشد تكثيرشان نمي شود و حتي از زير آسفالت و سيمان هم جوانه مي زدند . آدوري باغين خيلي مشهور بوده است و كشاورزان باغين بعد از رشد كامل بوته آن را از روي خاك مي بريدند و تخم هندوانه ي خيسي را در ميان ساقه مي گذاشتند . اين دانه با گرفتن آب از ساقهي آدور رشد كرده و مي گويند هندوانه شيرين و آبداري هم از آن به عمل مي آمده است ( باغين يكي از روستاهاي نزديك كرمان – 25 كيلومتري جاده سيرجان كرمان )
آ تيرت âtirt
آي زكي . لفظي كه دلالت بر تحقير . مسخره كردن مي نمايد . آ تيرك âtirk يا otirt هم مي گويند
آراگيرا ârâgerâ
آرايش كامل ، كه در قديم لوازم آن هفت قلم بوده و عبارتند از 1 – سرخاب 2- سفيداب 3- رنگ ( وسمه ) 4- سورمه 5- حنا 6- روناس 7 – ختات
آبداغو âbdâqu
غذاي فقيران بوده است . پيازي را در كمي روغن تف مي داده و زرد چوبه و فلفل و نمك مي ريختند ( اگر داشتند مقداري هم سيب زميني در ان خورد كرده ) و پس از جوشيدن نان در آن تريد كرده و مي خوردند . به آن آبپيتو âbpitu هم مي گفتند . كسانيكه اين همه را نداشتند ، فلفل زيادي در روغن سرخ مي كردند و پعد آب مي ريختند و نمك و پس از جوشاندن با نان مي خوردند كه به اين آب فلفلو âbfelfelo مي گفتند .
آب گرَمو âb garmu
همان اشكنهي تهراني ها كه وقتي خيلي چرب و پر روغن باشد به آن آبگرمو ميرزايي مي گويند .
آب گوشت مُتنجنه âb gušte motanjene
آبگوشتي كه علاوه بر نخود و سيب زميني و لوبيا ، مقداري برگهي هلو ، برگهي زردآلو ، آلو ، كمي خرما خشك (خرما خصب ) ، مغز گردو ، ترخون ، گوجهي خشك و شنبليله و مقداري روغن و ادويهي معطر به آن اضافه مي نمايند .به آن آبگوشت امام حسيني هم مي گويند .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۸ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد سهشنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۳
mojo mojo habizeh
" موجو موجو هبيزه "
در اين بازي هم ، همه دور هم مي نشينند . دستهايشان را ُمشت كرده و عمودي روي هم مي گذارند و بزرگترين آن ها ( اكثرا مادر يا مادر بزرگ ) شروع به خواندن مي كند :
« موجو موجو َهبيزه mujo mujo habizeh
بابا رفته ببيزه bâbâ rafteh bebizeh [1]
آورده مرغ ريزه âvordeh morqeh rizeh
مرغش ُكريك[2] نمي شه morqeš korik nemišeh
اين طرف جو ِجكيدم in teref ju jekidam [3]
اون طرف جو ِجكيدم on teref ju jekidam
حَب نباتي ديدم habe nebati didam
كُرم كُرم جويدم korom korom jovidam
به اين جا كه مي رسند ، همه دستهايشان را پشت سر قايم مي كردند و استاد ( بزرگتر ) مي پرسيد :
كو دستات؟ ku dastat ?
: كلاغ برد kelâq bord
: كو كلاغ؟ ku kelâq ?
: روي بون royh boon [4]
: كو بون؟ ku bon?
: ُتنبيد tonbid [5]
: كو َگرد و دولخ[6] اش؟ ku gard o dulxaš?
: تو سبو[7] tu sebo!
: كو سبو؟ ku sebo?
: بار شتر bare šotor !
: كو اشتر؟ ku ošotor?
: تو صحرا tu sahrâ !
: چي مي خوره؟ či mixoreh ?
: َبلگ ِچِنال balgeh čenâl ! [8]
: چي مي شاشه؟ či mišâšeh ?
: َعنبر تَر anber tar !
: آقا كجا ؟ âqâ kojâ?
: تيرانداز tirandâz !
: غلوم كجا؟ qloom kujâ ?
: تير ورچين tir varčin !
: بي بي كجا؟ bibi kujâ ?
: صحن حموم sahneh hamom !
: خانم كجا؟ xânom kujâ ?
: تو بالا خونه tu bâlâxoneh !
: چكار مي كنه ؟ čeh kâr mikoneh ?
: جارو مي كنه jâru mikoneh !
: چي پيدا كرده ؟ či paydâ kerdeh ?
: زنگوله! Zangoleh
بعد همگي دست مي زنند و با صداي بلند مي خوانند : زنگوله ، آي زنگوله ، بابا گُله . زنگوله آي ....
Zangoleh âi zangoleh bâbâ goleh …
و دوباره از اول شروع مي كنند .
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥٠ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۳
کرمان آنروزها
گذري به حاشيه ي كوير (1)
جلال آل احمد
شش و نيم صبح از يزد حركت كرديم . به سمت كرمان . شمس و من . دو نفري به 35 تومن . با اتوبوس چه چيز تور ... و ساعت 9 «انار» بوديم . تخم مرغي با لقمه ناني و چاي . پاي فيض آب قناتي بر از ماهي . و نيم به ظهر رفسنجان . و در راه همه جا خشك . و نه خبري از آبادي . گمان مي كردم از طرف «كوه بنان» و «زرند» خواهد رفت . در حاشيه ي كوير . ولي مگر اين يكي حاشيه ي كوير نبود؟ آباديها - تكو توك - هر يك دو سه كومه اي ، و به ندرت نيمه هلال چند طاقي از فراز ديوارها پيدا . و بعد گنبدي - گنبد كه نه - هرم . زمخت و گلي . بر زمين نهاده . عين كلوخي پاي دري كه اگر برش داشتي در آبادي بسته است . و اين يعني كه آب انبار . حلقه حلقه چينه را بر هم نهاده - در دايره هاي بزرگ - و بالا رفته . هر حلقه اي تنگ تر از زيري . تا برسد برأس هرم . و اين علامت شاخص آبادي . يا پرچم افراشته به بي آبي . يكي دوتاشان را ديدم . در فرصت كوتاه يك ايست . هر كدام با دو دهنه ي مقابل هم بر كف زمين . و سوراخي بر سقف . و روزنه هايي بر مدرج چينه ها . و سر مي كشي تو . و چاله ي عظيم آب انبار . كه پر است از سنگ و كلوخ و پيت و قازورات . و چنان هيولايي اكنون سايه افكنده است فقط بر تو هم آب . يا بر حضور كوير .
و رفسنجان - يك چهار خيابان و مجسمه اي وسطش و نرده اي دورش و يك توپ فسقلي پايش . و شهر پست و بي درخت و خالي از آجر . و تك و توك مردم . در تعطيل عيد زده ي ايام رمضان . سر به زير و شبكلاه به سر . در جستجوي حفاظي از باد . كه چه گرد و غباري ميكرد! و باغها همه پسته . كه ترك هاي خشكشان را از سر ديوارها به ندرت مي ديدي جنبان . و بشقاب چلو قيمه سر ميز قهوه خانه . و گپي با سيد طلبه اي كه از يزد مي آمد . و انكشف كه دار العباده ي يزد چهار تا مدرسه ي قديمي دارد . با جمعا هشتاد تايي طلبه . مدرسه هاي مصلي ، خان ، شفيعيه ، عبدالرحيم خان . و جيره طلاب بين ماهي 10 تا 20 تومن . از آن چهار تا ما فقط يكي را ديديم . كدام را؟ كه توي بازار بود با سر پوشيده ي درازي به حياط . و كاغذ نويسي كنار بساطش وارفته و ولنگ و واز نشسته ، و مردي اش به كهنه اي قرمز بسته . و دراز . و بيرون از شلوار مانده . و خودش سوخته و تكيده مردي . از آنها كه گوشتشان را ميشود گذاشت روي بافور و كشيد . فقط به نگاه تلكه مان كرد . بي كلام تقاضايي بر لب ، يا دستي به تكدي دراز ... كه جوانكي ريشو ايستاد سر ميز به گدايي . و حرفمان بريد . پوستش عين چرم . و چشمها پر از ترس . و هنوز از وقاحت سؤال چيزي نياموخته . كه چيزي گذاشتيم كف دستش . و «مسافرين سوار شن ... » . و بشقابي دو تومن بابت چلو قيمه . و حركت .
سه و نيم بعد از ظهر كرمان بوديم . كولبارها به دوش و از گاراژ پياده // به جستجوي مسافرخانه اي . خيابانها دريده به چاله هاي لوله كشي . و چه خاكي بهوا . از گذر تنها «لندرور»ي كه نفهميديم مال آب بود يا برق يا بهداشت . انگش را داشت . اما تند ميرفت و خاك ميكرد و بيشتر سرعت را نمايش ميداد تا فلان اداره ي پر مدعا را . و ارزاق فروشي ها بسته . و فروشندگان لوازم برق و راديو و خمير دندان و OMO همه باز . اما هيچ خبري از مشتري . و اينك مسافرخانه . كوچه ي درازي ، و بعد در خانه اي ،و بعد دالاني ، و حياط . و اطاقها دور تا دور . و ملافه هاي تخت به رنگ جاي سيلي روي صورت . امشب كيسه هاي خواب را به كار خواهيم برد . كه از ميرزاي توكلي عاريه كرده ايم . گر چه دست و دلمان ميلرزد . اما چاره نيست ... و بعد آبي به سر و صورت . و راه افتاديم توي شهر . در خلوت دم مغرب يك روز تعطيل رمضاني .
شهر عبارت است از مجموعه اي نيمه خرابه . و گاهي خانه اي رو به راه . يا دكاني يا اداره اي . و ادارات گل و گشاد ،و با درهاي بسته ، هر كدام انگار كه قلعه اي - كه هر كدام نماينده حكومت - يا كاروانسرايي خالي . و بعد مسجدي . با كاشيكاري فرياد كننده ي سر در . و بعد ميداني و بعد بقعه ي مشتاقيه (2) ايضا خلوت . و درخشش برق بر كاشي ها يادآور ( يا جبران ؟ ) همه خاكها و غبارها و خشكي ها و كاهگل ها . و بعد سوز اول شب . و بعد غمي كه به صورت بغضي در گلو مانده بود . و بعد سوز كه باد شد و تند شد و برگشتيم . سر // راه حمامي بود كه تپيديم تو . و بعد مسافرخانه . با فرياد راديوش ،و بوي پيه سوخته در فضاش .
ۀ
ناشتايي را خودمان درست كرديم . به ترس از شام ديشب . رمضان هم كه بود و حضرات هنوز در خواب . و هفت و نيم زديم بيرون . لباس پشمي برداشته . اول سراغ پستخانه كه بسته بود . بعد سراغ بازار وكيل كه هنوز باز نشده بود و بوي سايه و نم و قالي و زرد چوبه مي داد . بعد دنبال يك دوچرخه ساز - كه معلوم شد رسمشان نيست دوچرخه كرايه بدهند . ناچار پياده گز كرديم . از نو سراغ مشتاقيه كه روزش خرابتر از شب بود . و خانقاهي بود . و منبر رفتنم براي شمس كه اگر سيم چهارم سه تار را سيم «مشتاق» مي گويند به ابتكار اين باباست كه اينجا خفته . و بعد از اينكه اگر «ميرزاآقاخان» و «شيخ احمد روحي » و «ميرزارضا» - اين انقلابي هاي دوره قاجار - و آخري كه عاقبت تيرش را به هدف نشاند - همه كرماني اند ، آيا به علت آن همه كشتارها از اهالي كرمان نيست؟ و آن چشم در آوردنها و آن آخرين كله منارهاي نمايش دهنده به تاريخ كه آن خواجه ي خدا كرد؟ و اين همه آيا فقط به اين علت كه لطفعلي خاني بود و «زند» بود و اين شهر به او پناه داده بود؟ يا چيزهاي ديگري هم بودند كه تاريخ نويس هامان هنوز خوابند؟ و نكند كه لطفعلي خان ميخواسته به هند بگريزد كه به اين سمت پناه برده بوده ؟و آن حرف و سخن «شيخي» ها و هم از اين كرمان ؟ و اين همه خانقاه كه از كرمان و ماهان داريمشان تا گناباد ؟ ... و بعد آريالاخان محلاتي كه از كرمان رخت به هند كشيد ؟... //
و داشتيم مي رفتيم به سمت قلعه ي دختر . (3) كه بر بلندي سمت مشرق شهر سنگيني ميكرد . عين خشت سنگيني بر روي شيشه اي مات . با شيب تند و دامنه ي خاكي . و بعد تك و توكي جرزهاي خشتي - خشت هاي پيش از اسلامي - بر پا . و الباقي كپه هاي خاك بر سر هم نشسته و هدايت كننده به « هر كه آمد عمارتي ... الخ » . و نيز هدايت كننده به اينكه چون اينجا عادت نبوده حرف مخالف را بشنوند ، وقتي دري به تخته ميخورده و مخالف ، معجزه وار به قدرت ميرسيده ، تمام رشته هاي پيشينيان را پنبه ميكرده كه هيچ ، استخوان پدرهاشان را هم از گور در مي آورده و مي سوزانده . و اين جوري است كه اينجا هيچ وقت سنگ روي سنگ بند نيست و به هيچ چيز اعتباري نيست و الخ ... و بعد كوبيديم به سمت «طاق علي » - شمال شرقي شهر . كه از بالاي خرابه ي قلعه ي دختر گمان ميكردي غاري است دستي ، 1اطاقي در سنگ درآورده . و لابد آثار نقوشي بر آن و از اين توهمات . و ده بكوب ... يك ساعت كشيد . خسته و نفس زنان از دامنه رفتيم بالا . و انكشف كه اشكفتي است . ريختگي كوه . و بر پيشانيش به قلم درشت و رنگ سفيد نوشته «ياعلي» . و كف اشكفت پوشيده از چربي و دوده و پيه شمع . و سه چهار تا شمايل كوچك اين بر و آن بر نهاده . لابد به پاسخ گويي به حاجات مردم . كه براي بچه دار شدن مي آيند و توسل و قرباني و غيره ... و پاي اشكفت ، گورستاني . مال خانواده هاي متمكن . و مسجدي كنارش به اسم « صاحب الزمان » . كه يكي از حجره هاش قهوه خانه شده . و قهوه چي روي سنگ قبري مي ايستاد و از پاي كته چاي ميريخت و مي آورد . وقبر متولي بنا زير منبع آهني آب دراز كشيده ، يا اسم و رسم . و زني و مردك افليجي مي پلكيدند . به انتظار روزي . يعني كه جنازه اي . ولي ايام عيد چه كسي حوصله ي مردن دارد ؟ ... و گورستان را باغچه مانند كرده . با خيابان بنديها و سايباني براي پاسبان سر چهار راهش . و بر سر قبرها باغچه اكي به شكل سرو ، در سنگ در آورده . و در آنها زنبق و داودي و شب بو نشانده . اغلب زرد رنگ . و اينها دست پخت فلان فرماندار خدا ترس شهر - بقول قهوه چي - كه « مردم براي زيارت اموات خيلي ميان برهوت نباشند » . و آن طرفتر يك برج سنگي هشت ترك ، و گنبدي بر سرش . گنبد «جبليه » . بي اثر هيچ گوري بر زمين . و كلاهك گنبد ريخته ، به اندازه ي آسيا سنگي . و سه چهار تا از بچه ها مسابقه مي دادند به قلوه سنگ پراني از سوراخ گنبد . كه ما هم شركت كرديم . ارتفاع سوراخ بيست متري مي شد و عمودي سنگ به هوا انداختن ... بار اول بود كه تمرين ميكرديم . با سه تا سنگ دل و روده ام درد گرفت . و بر گلوي گنبد نه كتيبه اي و نه هيچ اثري از پوشش گچ و گل .
برگشتن به اولين تاكسي ايست داديم . از زور خستگي دو تا زن عقب نشسته بودند كه رفتند جلو . يعني كه مهمان نوازي ؟ و كركر خنديدند و پياده كه شدند از شمس پرسيدم :- انگار نجيب خونه اي بودند ؟كه راننده گفت :- بله آقا . و شمس پرسيد : - مگه اينجام نجيب خونه داره ؟- كجاست كه نداره ؟
ۀ
و بعد از ظهر چرتي ، تا خستگي پاها در رفت و از نو به سگدوي . و اين بار خيابان «سركار آقا » - و از نو « بازار وكيل » . كه بيشتر تعطيل بودند . كبابي ها و نانوايي ها بساط پهن مي كردند براي افطار . اما تظاهر به روزه خواري در معابر فراوان . به سيگار كشيدن يا پالوده خوردن در دكه هاي نيم بابي . و قصابي ها با دو تا لاشه ي بز به چنگك آويزان . و در يك دكان عطاري يك دسته فلوس آويخته بود - هر ساقه اش به بلندي نيم ذرع بيشتر . و بعد رفتيم سراغ گاراژ «ماهان» . و قراري براي فردا صبح كه با سواري برويم . و اگر فراهم نشد با اتوبوس عصر . و اينكه «نشاني مان فلانجا . » و برگشتيم به طرف سينما . سه تاش را داشتند . پاهامان هنوز خسته بود و بايد وقت را ميكشتيم . اولي با چك و چيل «نورمن ويزدام» آن بالا . و براي هفت و نيم بليط داشت . و ما دو ساعت پيش بوديم . يكي ديگر «جري لوئيس» را ميداد با همپالكي اش . كه از خيرشان گذشتيم . و بليط ها يك تومن و دو تومن و سه تومن . انگار كه هر گردي گردوست يا هر سينمايي وسط اسلامبول يا شاهرضاي تهران است . ناچار رفتيم باغ ملي . قدمي كنار مختصر چمنش . و درخت ها جوان . و سيگاري بر نيمكت ، و مدتي به سكوت . به اين مي انديشيدم كه وقتي اين همه كارهاي بديهي نكرده مانده چه لزومي دارد كه تو قلم بزني؟ آيا فقط براي اينكه مي خواهي فرقي قايل باشي ميان خودت و اين دكاندارهاي كرماني كه معلوم نيست دخلشان از كجا ميرسد؟ و همين جور دم دكان نشسته اند و نه سيگاري ميكشند و نه كاري// ميكنند نه مشتري دارند و نه حتي ذكر ميگويند؟ ... و آن وقت اين ذكري كه تو گرفته اي ؟و تازه براي كدام مشتري؟ و مسخره نيست؟ «عمل» را ديگري ميكند و ديگران . و به گمان تو اغلب هم به غلط . و آن وقت حاصل اين نق زدنها ؟ ... كه تاريك شد . و رديف اطاقهاي بالاي باغ با چراغهاي روشن و رفت و آمد مردم . كه رفتيم جلو . انكشف كلوب شطرنج است . خوش و بش و «عجب كلوب قشنگي داريد و ...» نشستيم به بازي . تا ساعت 8 . و گردانندگان باشگاه ، فرهنگي ها و شاگرد مدرسه ها . كه يكي شان - از كلاس 5 دبيرستان - حسابي خوب بازي ميكرد . وقتي ماتمان ميكردند چنان قيافه اي داشتند كه انگار فتح خيبر كرده اند . دور افتادگي و تنهايي ولايت - و حالا دو تا آقا معلم تهراني كه دارند مات ميشوند! و خود خواهي ولايتي كه چه برقي به چشم هاشان مي داد . انگار كه با هر كيشي لقمه اي از آنچه را كه تهران از ايشان قاپيده است از نگ ما در مي آوردند ... دو ساعتي خوش گذشت . چاي هم بهمان دادند.
ديگر اينكه يك گربه ي آبستن هست كه شريك سفره ي ماست . يك شكم دارد به اندازه ي خمره . درست به شكل ذوذنقه . طرف سر باريكتر و طرف ته ،پهنتر . و گر نه ميشد مربع كامل . كباب را براحتي ميخورد و نان و پنير را به سختي . بخوش نشيني همه ي گربه هاي كبابي ها . و از زغالداني مي آيد . با رنگ خاكستري چرك . و چشمهاي آبچكان . و ما را بگو كه اين همه تعريف گربه هاي كرمان را شنيده ايم .
ديگر اينكه عيد است و تعطيل ؟و قالي بافي ها توي خانه ها ، و مردم از يزديها دير جوش تر . و شهر بد جوري پر از باد و خاك و خل . بايد زودتر زد به چاك . در يزد به هر سوراخي سر ميكرديم خوش آمد گويي بود و لبخند . // اما اينجا ؟ ... ديروز عصر تپيديم تو يكي از پالوده فروشيها . شربت بيدمشك را كه سركشيديم دري بود عقب دكان - حفره مانند - به دارخانه ي قالي . گفتيم سركنيم تو . و «اجازه ميدهيد ؟» كه جوانك صاحب دكان دست گذاشت به اوقات تلخي كه «قدغن است و عورت است » و از اين حرفها ... يا حمامي كه آن شب رفتيم . از در وارد نشده گفتند : «كارگر نداريم ، ها !» و ما از خدا خواسته . صابوني زديم و در آمديم . و زنها . كه عجيب بد دهنند . فحش ها مي دهند كه از مردها نمي شنوي . اينجا بيشتر از يزد زنها توي كوچه اند . آن دو تا كه به مهمان نوازي رفتند جلوي تاكسي و بعد هم سر هر كوچه اي چند تايي از ايشان ايستاده به غيبت ،و بتماشاي خلوت معبر . و بعد هم خدمه ي مسافرخانه كه زن ها هستند . چادر به نوك سرشان آويخته و چه شلخته . از زن يزدي در آن چهار روز ما حتي صدا نشنيديم . شمس ميگفت :« به نظرم همه زنهاي يزدي آبله رو هستند .» ولي اغراق ميكرد . كه چندان زني نديديم . اما در كرمان زن به اجتماع بيشتر وارد است . واين ورود به اجتماع را گويا با فحش دادن اعلام كرده (4) .// و زيبايي شان در زبر و زرنگي شان . و در يك وجب جا چمباتمه نشستنشان . و بعد چنان راه مي افتند كه انگار تيري از چله ي كمان .
ۀادامه دارد
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۱ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۳
ضرب المثل
آدم كم گو ؛ كونِِ آدم ’پر گو رِ پاره مي كنه
Dem kamgo kon âdem porgo re pâreh likonehâ
آدميزاد شير خوم خورده
Dmizâd shirk hum khordehâ
آدور كه از زمين بيرون مياد سرش تيزه
Dor keh az zemin biron miâd sersh tizehâ
آدور = خار
اينجا به اين معناست كه هر كسي ذاتي دارد و دست خودش نيست . بيشتر براي توجيح به كار ميرود
از فرنگی مابی ، فقط واسيدکی شاشيدنشه ياد گرفته
Az farangimâbi fghat vâsideki shâshidenesheh yâd gerefteh
مي گويند غربي ها ايستاده ادرار مي كنند . اين ضرب المثل را وقتي به كار مي برند كه كسي اداي كاري را ناشيانه در مي اورد و ادعا مي كند و ضرب المثل ديگر معادل همين داريم كه مي كويتد : از مهتري ، جو دُزدي اش را بلده
از قاطر پرسيدن : پدرت کيه ، گفت : مادرم ماديونه
Az ghater porsidan : pedret kyeh ?
goft : mâderm mâdyoneh !
وقتي به كار مي برند كه كسي اصل نسب درستي ندارد و ادعاي اصل نسب داشتن را دارد
از قند وعسل شيرين تر ، ترياک مفت
Az ghand u asal shirintar teryake moft
از گا خودش شيره مي کشه
Az ga khodesh shireh mi kesheh
براي نشان دادن خست كسي به كار مي برند
شيره = ماده اي كه از سوخته ي ترياك به دست مي ايد و نشئگي زيادتري دارد
از نو کيسه قرض مکن- وختی که کردی خرج مکن
Az no kiseh gharz makon ,akhti kerdi kharj makon
نوكيسه = تازه به دوران رسيده
از يه سوزن قد کوتا بعضی وختا کارايی به عمل ميا ،که اَز يه نيزه بُلَن وَر نميا
Az yeh sozen ghad kotâh bazi vkhtâ kârâi be amal myâ keh az yeh nayzyh bolan var nemyâ
از کار کرم خيزد وديزی پر گوشت –اَ ز بی کاری ورم خيزد وسيلی بن گوش
Az kâr keram khizad va dizi por goosht – az bi kâri varem khizad va sili boneh gosh
از بس پس پسکی رفت از اون ور بون افتاد
Az bas paspaseki raft az oon var boon oftd
از تفنگ خالي دو نفر مي ترسن
Az tofang khâli do nafar mitarsan
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ توسط علی اکبر کرمانی نژاد
